!کافه تیتر مرکز جهان است
می آیم توی اتاق. سیما می گوید: اتفاق بدی افتاده. نگرانی را خیلی خوب در چشمهام می خواند. می گویم: چی شده؟ می خندد، شکاک و نگران. انگار می ترسد. دستپاچه می گوید: چیز مهمی نیست. نگران تر می شوم. می روم سمت کامپیوتر گوشه اتاق. می آید. دستش را می گذارد روی دستم و می گوید: کافه تیتر پلمپ شده!... کافه تیتر پلمپ شده! .... کافه تیتر پلمپ شده!... کافه تیتر پلمپ شده! .... کافه تیتر پلمپ شده!... کافه تیتر پلمپ شده! .... کافه تیتر پلمپ شده!... کافه تیتر پلمپ شده! .... کافه تیتر پلمپ شده!... کافه تیتر پلمپ
...شده
.دنیا می چرخد، کتابها می چرخند، کامپیوتر دورتر می شود و من بر می گردم به اردیبهشت ماه
ظهر است. نه چندان گرم. از خبرگزاری ... در طبقه پنج ساختمان .... پایین می آیم. هنوز سر و صدای تحریریه ی شلوغ توی سرم است. قرار فردا را گذاشته ام و باید امروز حتما سی دی عکسها را پست کنم. چهارراه ولیعصر در آفتاب نه چندان گرم تابستان خموده
ظهر است. نه چندان گرم. از خبرگزاری ... در طبقه پنج ساختمان .... پایین می آیم. هنوز سر و صدای تحریریه ی شلوغ توی سرم است. قرار فردا را گذاشته ام و باید امروز حتما سی دی عکسها را پست کنم. چهارراه ولیعصر در آفتاب نه چندان گرم تابستان خموده
.خسته اما شلوغ است. ردیف ماشینها که با بوق های ممتد می گذرند و گدای نبش خیابان برادران زخم های همیشه تهران اند
از برادران پایین می آیم. ساختمان بزرگ انگار غولی کافه ای کوچک را در آغوش خودش جا داده. دری شیشه ای که به سیاه می زند با خطوطی قهوه ای که فقط چشمهای محرم شاید می توانند ببیننداش. در را باز می کنم. سه چهار میز کوچک بلوطی رنگ (شاید کمی تیره تر) در فضایی نیمه تاریک همه کافه است. "بی تا" پشت پارتیشن پیشخوان دارد چیزی می پزد. "بهنام" سرش را فرو برده توی روزنامه. سلام می کنم. سرش را تکان می دهد لبخندی روی لبهاش است و با دست اشاره می کند که بنشینم. زمان انگار تنها خارج از کافه می گذرد. از سر و صدا و گرما خبری نیست. سیگاری روشن می کنم. دود انگار ستونی مه آلود مستقیم بالا می رود و به سقف بر می خورد. جا به جای کافه پوستر و تکه روزنامه چسبانده شده است. بهنام آب پرتقال را با تکه یخ توی لیوانی پایه بلند روی میز می گذارد. فرمها را پر می کنم و فرم مسابقه را می دهم که بزند جایی در کافه برای عکاس هایی که گاه و بیگاه پاتوقشان شده این جای دنج که در شلوغی تهران جان می دهد برای با خودت خلوت کردن. صدای نامجو توی فضای کافه طنین انداخته است. "بیابان را سراسر مه گرفته است" می گویم: "خیلی گشتم نتونستم یک سی دی کامل ازش پیدا کنم." می خندد(همیشه انگار!):" فقط یک سی دی ازش دارم ، اینقدر ازش رایت گرفتن خش افتاده. می تونی بری رایت کنی و برگردونی." به سیما قول داده ام سی دی را گیر بیاورم. فکر می کنم باید لطفشان را قبول کنم. "بی تا" سی دی را می گذارد روی پیشخوان. کارت خبرنگاری ام را می گذارم گرو باشد. می خندند. هر دو. پول آب پرتقال را هنوز حساب نکرده ام. بهنام می گوید: "لازم نیست! این کارا چیه؟!!!." سی دی را بر می دارم و از کافه بیرون می زنم. سر برادران 20 دقیقه طول می کشد سی دی را رایت کنم. به سرعت بر می گردم. حالا دو نفر به کافه نشینان اضافه شده اند که گوشه ای ساکت دارند می نویسند. زنی جوان هم ساکت نشسته پشت میز گوشه دیوار و انگار در برهوتی زل زده به افقی دوردست. سی دی را بر می گردانم. آدرس نزدیک ترین دفتر پستی را بهنام از بی تا می پرسد. "یک خیابان بالاتره می توانی همونجا پاکت رو پست کنی". پول آب پرتقال را حساب می کنم. بهنام از قیمتی که در منو نوشته شده 500 تومان کمتر می گیرد. می خندم و می گویم: "این کافه را برای روزنامه نگارها درست کرده اید یا کسب درآمد!" می گویند:"هر دو!". خداحافظی می کنم. خیابان برادران هنوز زیر آفتاب نه چندان داغ ظهر یله و کسل است. بالاتر از کافه تیتر کافی شاپ های دیگری هم هستند اما می دانم زیبایی یک کافه فقط به
از برادران پایین می آیم. ساختمان بزرگ انگار غولی کافه ای کوچک را در آغوش خودش جا داده. دری شیشه ای که به سیاه می زند با خطوطی قهوه ای که فقط چشمهای محرم شاید می توانند ببیننداش. در را باز می کنم. سه چهار میز کوچک بلوطی رنگ (شاید کمی تیره تر) در فضایی نیمه تاریک همه کافه است. "بی تا" پشت پارتیشن پیشخوان دارد چیزی می پزد. "بهنام" سرش را فرو برده توی روزنامه. سلام می کنم. سرش را تکان می دهد لبخندی روی لبهاش است و با دست اشاره می کند که بنشینم. زمان انگار تنها خارج از کافه می گذرد. از سر و صدا و گرما خبری نیست. سیگاری روشن می کنم. دود انگار ستونی مه آلود مستقیم بالا می رود و به سقف بر می خورد. جا به جای کافه پوستر و تکه روزنامه چسبانده شده است. بهنام آب پرتقال را با تکه یخ توی لیوانی پایه بلند روی میز می گذارد. فرمها را پر می کنم و فرم مسابقه را می دهم که بزند جایی در کافه برای عکاس هایی که گاه و بیگاه پاتوقشان شده این جای دنج که در شلوغی تهران جان می دهد برای با خودت خلوت کردن. صدای نامجو توی فضای کافه طنین انداخته است. "بیابان را سراسر مه گرفته است" می گویم: "خیلی گشتم نتونستم یک سی دی کامل ازش پیدا کنم." می خندد(همیشه انگار!):" فقط یک سی دی ازش دارم ، اینقدر ازش رایت گرفتن خش افتاده. می تونی بری رایت کنی و برگردونی." به سیما قول داده ام سی دی را گیر بیاورم. فکر می کنم باید لطفشان را قبول کنم. "بی تا" سی دی را می گذارد روی پیشخوان. کارت خبرنگاری ام را می گذارم گرو باشد. می خندند. هر دو. پول آب پرتقال را هنوز حساب نکرده ام. بهنام می گوید: "لازم نیست! این کارا چیه؟!!!." سی دی را بر می دارم و از کافه بیرون می زنم. سر برادران 20 دقیقه طول می کشد سی دی را رایت کنم. به سرعت بر می گردم. حالا دو نفر به کافه نشینان اضافه شده اند که گوشه ای ساکت دارند می نویسند. زنی جوان هم ساکت نشسته پشت میز گوشه دیوار و انگار در برهوتی زل زده به افقی دوردست. سی دی را بر می گردانم. آدرس نزدیک ترین دفتر پستی را بهنام از بی تا می پرسد. "یک خیابان بالاتره می توانی همونجا پاکت رو پست کنی". پول آب پرتقال را حساب می کنم. بهنام از قیمتی که در منو نوشته شده 500 تومان کمتر می گیرد. می خندم و می گویم: "این کافه را برای روزنامه نگارها درست کرده اید یا کسب درآمد!" می گویند:"هر دو!". خداحافظی می کنم. خیابان برادران هنوز زیر آفتاب نه چندان داغ ظهر یله و کسل است. بالاتر از کافه تیتر کافی شاپ های دیگری هم هستند اما می دانم زیبایی یک کافه فقط به
.زرق و برقش نیست
"با خودم می گویم: "کافه تیتر مرکز جهان است
صفحه ی وبلاگ کافه تیتر را باز می کنم . "بی تا" چیزی نوشته در باره پلمپ شدن کافه تیتر. کلمات را نمی بینم. اشکهام را نمی توانم
صفحه ی وبلاگ کافه تیتر را باز می کنم . "بی تا" چیزی نوشته در باره پلمپ شدن کافه تیتر. کلمات را نمی بینم. اشکهام را نمی توانم
.از سیما پنهان کنم. شانه هایم می لرزند و می گریم. مثل یک بچه و دستهای سیما هم آرامم نمی کنند دیگر
حسین خدنگ
داستان پلمپ شدن کافه تیتر را در لینک زیر بخوانید
3 comments:
یک هیچ می گویم و لحظه ها را می گذارم بروند . این عرش کبریایی ... با ما شاید روزی راه بیاید .
سیما این را قبول کن که برای پیدا کردن ت شوق زیادی داشتم . و برای دوباره دیدن ت هر بار ... حالا می خواهی نیایی تا ننویسی و راحت باشی .. این می شود یک حرف دیگر .. که من چندان دوست ندارمش . من از تو دوری نمی کنم . آمدن اگر آزارت می دهد ... راحتی تو مهم تر است . می بوسم ت .
در سراشیب ِ رود ، از دور اسبی آرام آب می نوشد . پشت کرده است اما می شود حدس زد که چشم ها را بسته است . پشت ِ سر ِ هم عکس می اندازیم و تیلیک تیلیک ... صدای دکمه ی دوربین هایمان. اسب سرش را بلند می کند ، دمبی تکان می دهد ، آرام راه می افتد و تند می کند گام زدن های بلندش را و ما تیلیک تیلیک ، صدای دکمه ی دوربین مان است . دشت باقی می ماند . بدون اسبی . بدون حتا یک ذره از گرد سم هایش . رود ، همان رود است و دشت همان دشت . ما بار و کوچمان را جمع می کنیم . می رویم پی سوژه ی دیگری . دشت از صدای ما خالی می شود . اما باز باد باقی می ماند و یک مشت قاصدک با مقصد ِ نا معلوم. قاصدک هایی که هرکدامشان یک بوسه حمل می کنند و همیشه هدر می روند .
ببخش که حتا نتوانستم با تو حرف هم بزنم . که آرامش ت را بهم زدم . فراموش می کنم . همه چیز را. این هم همان حس قدیمی است .. تحملش می کنم . دور نمی ریزم ش .
خداحافظ.
Post a Comment